داستاني از قحطي سمل سال 1317
قحطي در سمل (داستاني به گفته پدرم ابراهيم عباسي سملي)

داستاني از پدر بزرگم كه بين سالهاي 1316 تا 1324 اتفاق افتاده يعني حدود 70 تا 75 سال پيش.
پدرم ، ابراهيم درباره قحط سالي كه حدود 70 سال پيش در سمل اتفاق افتاد . داستاني را اينگونه تعريف مي كند .
چندين سال قحط سالي داشتيم يادم مياد كه گله بنه (ييلاق ،قشلاق) به طرف كوههاي سمل رفته بوديم . كوچك بودم مادرم هم مرده بود . با چندين خانواده همولايتي هايم در كوه هاي سمل زندگي مي كرديم در سال چند ماه به گله بنه مي رفتيم .يادم مياد كه براي چند روز نان ، خرما و آذوقه نداشتيم مثلا توله (علف) مي خورديم پدرم تجارت مي كرد وضع مالي پدرم نسبت به بقيه اهالي سمل بهتر بود چونكه نزد تجار منطقه اعتبار داشت با پول تاجر اجناس مختلف از پشم گرفته تا ... خريد مي كرد و مي فروخت . يا با جهاز بادي به كويت يا كشورهاي عربي مي رفت و اجناسي مي خريد و در ايران مثلا شيراز تحويل مي داد . دقيق يادم نيست حدود 10 ، 12 سال داشتم . در كوههاي سمل براي چند روز آذوقه مان تمام شده بود با شير گوسفندانمان و علف زندگي مي كرديم . در همان روزها هم پدرم به كويت رفته بود .

يك روز صبح از دور ديديم سوار اسبي نزديك مي شود همه گفتند غونضاي مش حاجي (يعني پدرم) است .ما با يك خانواده ديگر ( هم توشه ) بوديم . گفتيم الهي شكر ، حتما برايمان ناني يا چيزي آورده . پدرم رسيد ديديم تا اوكش (خورجين) پر از وسايل است سربار آن هم دو بل خرما يعني حدودا 60 ،50 كيلو خرماست من با خانواده اي كه همتوشه بوديم خوشحال شديم . پدرم بارها را انداخت و با همه خانواده هايي كه گله بنه بودند به گرمي احوال پرسي كرد مثلا حدود 8 خانوار بودند .پدرم وسايلش را باز كرد قند ، چاي ، دو تا بل خرما و آرد در خورجينش بود گفت اينها را براي همه خانواده ها آورده ام .اينها را بين همه تقسيم كنيد . كسي باور نمي كرد آخه همه علف هم كم گيرشان مي آمد . كسي فكر چاي و قند و آرد نبود . خلاصه همه چيز را پيرزن همتوشه اي ما تقسيم كرد . خانواده ها خوشحال شدند و ميگفتند غلومرضا خوش آمدي . شوق و شادي فضاي گله بنه را فرا گرفت زنها خمير ساخته و مشغول پخت نان و مشتك شدند مردها هم براي پدرم و خودشان قليان و چاي ساختند و حرف مي زدند و مي خنديدند . پدرم هم دست من را گرفت و به گوشه اي رفتيم . دستمال بزرگي را باز كرد تا از كويت برايم حلواي مسقطي آورده . مسقطي داخل يك قوطي دايره اي بود دانه دانه در قوطي چيده شده بود . داخل دستمالش يك پيراهن هم بود كه دورش كاغذ كرده بودند آخه من يك پيراهن بيشتر نداشتم خيلي ها همين يك پيرهن را هم نداشتند .روز كه هوا گرم ميشد پيراهنم را مي شستم خشك مي شد دوباره مي پوشيدم . پيراهن نو ، حلواي مسقطي ، نان گرمه ،كره حيواني و همه چيز از لطف خدا و پدرم بر وفق مراد بود يادم مياد همينطور كه حلواي مسقطي را قچ (گاز زدن) ميزدم . پدرم گفت براي بقيه بچه ها كه نگاه مي كنند هم حلوا بده . من هم تمام حلواها را بين بچه ها تقسيم كردم . ديدم كه پدرم با لبخند رضايت نگاهم ميكند. و مي شنيدم كه سمليها مي گفتند خدايا همه رفتگان غلومرضاي مش حاجي را رحمت كن . آن روز گله بنه را هرگز فراموش نمي كنم از آن روز كه قحط سالي در سمل بود تا حالا كه نعمت فراوانه . هرگز خدا را فراموش نكرده و نمي كنم هيچ وقت براي مال دنيا حرص نزدم تا حالا كه حدود 83 سال دارم . پسرم اين هم داستاني از زندگي من و پدرم در قحط سالي ........
samal (سمل)