سلام

سر خيابون ، حاج غلام چمنكار (سيد غلوم) را ديدم خيلي نيست چند ماهي ميشه ديدم سوار موتور به طرف خونه شو مي رفت . من هم سوار موتور بودم سوار موتوري سلام كردم اشاره كردم وايساد . گفتم آغا سلام . با خوشرويي و لبخند هميشگي اش كه همه مردم سمل مي دانند  جواب داد و گفت خير بو ، نزديك ظهر بود گفتم آغا ميخوام يه عكسي ازت بگيرم . خنديد گفت مي خواي با عكس مو چه كني . توضيح دادم كه براي وبلاگه . بعد به شوخي گفتم با عكست پيل هم بهم مي دن گفت اگه پيلت مي دن كه بگير اشكال نداره خلاصه بعد از كمي شوخي دو تا عكس ازش گرفتم . موتورش را روشن كرد و رفت . همين تصوير پايين


خاطره اي از حاج خداداد عباسي  درباره حاج سيد غلام چمنكار

حاج خداداد تعريف كرد كه از بچگي با سيد غلوم دوست بودم من دو سال از سيد غلوم بزرگتر بودم .با هم همبازي بوديم حدود 8 ، 9 سالمون بود  يه روز بهم گفتند سيد غلوم يك خرگوش قشنگي داره . خوب . سيد غلوم اومد خونه ما ، با هم بازي مي كرديم يادم به خرگوش افتاد . گفتم سي غلوم ، گفت بله ، گفتم اشنوفتومه تو خرگوش قشنگي داري . او هم با خوشرويي ، و خوشحالي داستان خرگوشش را برام تعريف كرد از اينكه علف بهش ميده و آب چطوري مي خوره و همين حرفهاي بچه گانه كه همه بچه ها با هم مي زنند . بعد من گفتم تو حالا اين خرگوشت را به مو مي دي . سي غلوم گفت ، ها ، ميدم ، گفتم خوب بريم خونه تون ، بياريمش . هر دو تايي دويديم تا خونه اونها ، ديدم كه خرگوش سفيد قشنگي تو كارتونه و داره علف مي خوره . مادر سي غلوم هم به پيش ما اومد . سي غلوم به مادرش گفت دي مي خوام خرگوشومه بدم سي بچه گورگعلي . مادرش گفت خودت نمي خوايش گفت نه مي خوام بدمش سي خداداد .

حاج خداداد گفت از اون روز تا حالا  با حاج سيد غلام دوست بوديم خدايش بيامرزد . خدا همه رفتگان خاك را بياورزد